غم
زماني كه متولد شدم صدايي در گووشم طنين انداز شد و گفت :
تا آخر عمر با تو هستم!!!
از او پرسيدم كيستي ؟
گفت: غم
آن لحظه با خودم فكر كردم كه غم عروسكي است كه من با آن بازي ميكنم ، ولي اكنون ميفهمم كه من بازيچهاي هستم در دست غم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:7  توسط فاطمه
|
