تبليغاتX
گلایه

گلایه

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟

هنگام مرگ مرا در تابوت سياه قراردهيد تا همگان بدانندهر چه سياهي بود من كشيده ام و دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانندباخودهيچ نميبرم وچشمانم را باز بگذاريدتا همگان بدانندهميشه چشم انتظار بودم واولين روز بر سره مزارم تكه يخي به شكل قلب قرار دهيدكه بجايه معشوق برايم گريه كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:51  توسط فاطمه  | 

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره . بدترین درد اون نیست که به اونی که دوست داری نرسی . بدترین درد اون نیست که عشقت بهت نارو بزنه . بد ترین درد اینه که عاشق یکی باشی ولی اون ندونه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:49  توسط فاطمه  | 

با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا

به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو

را به بهشت بازگرداند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:48  توسط فاطمه  | 

با هزار و یک ترفند ...

شاخه گل مصنوعی را

در میان گلهای شاداب گلدانت ،                 

پنهان کردم .

و بر دفتر خاطراتم نوشتم :

تو را دوست خواهم داشت ،

تا زمانی که آخرین گل پژمره شود !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:47  توسط فاطمه  | 

می خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم

ولی افسوس که تمامه اشکهایم را برای به دست

آوردنت ریخته بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:46  توسط فاطمه  | 

خواب ناز بودم شبی...ديدم کسی در می زند...در را گشودم روی او ... ديدم غم است در می زند...ای دوستان بی وفا...از غم بياموزيد وفا... غم با همه بی گانگی...هر شب به من سر می زند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:45  توسط فاطمه  | 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:44  توسط فاطمه  | 

 

اینو خواهره گلم برا فرستاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 23:49  توسط فاطمه  | 

غم

زماني كه متولد شدم صدايي در گووشم طنين انداز شد و گفت :

تا آخر عمر با تو هستم!!!

از او پرسيدم كيستي ؟

گفت: غم

آن لحظه با خودم فكر كردم كه غم عروسكي است كه من با آن بازي مي‌كنم ، ولي اكنون مي‌فهمم كه من بازيچه‌اي هستم در دست غم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:7  توسط فاطمه  | 

آرزوي مرگ كردم ، مرگ هم يادم نكرد
دنياي بي مروت لحظه اي شادم نكرد
بيش از اين مردم دنيا دلشون درد نداشت
هيچ كس غصة اين را كه چه مي كرد نداشت
چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمونيم زمين اين همه " نامرد " نداشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:6  توسط فاطمه  |