خداجون...چرا؟؟؟مگه من چه گناهی کرده بودم؟که بایدغرورم این طوری
زیرپای این و اون له میشدهاااااا؟
اخه دل کی روشکسته بودم که بایداین طوری دلم میشکست؟مگه
توزندگیم چه اشتباهی کردم که باید این طوری تاوانشو پس بدم....؟
دلم بدجوری گرفته اماکسی نیست که حرفامو بفهمه کسی نیست که
بگه اهای چرا داری همش اشک میریزی؟
خداااااااااا با توام صدامو میشنوی...نه انگاری هیچ کس صدای گریه ها و
دادزدنامو نمیشنوه باشه امامن دوسش داشتم چرادلمو شکست و
تنهام گذاشت و رفت....

اینجا باران میبارد و میخواهم برای تو بنویسم روزهای بارانی روزهای
عاشقاست...و حالا میخواهم باچشمانی بارانی برای تو بنویسم...
هنوز هم هر شب برای درد و دل کردن با تو به ستاره ها چشم میدوزم
هنوز هم هرشب به تو فکر میکنم
به روز رسیدنت از کوچه پس کوچه های عشق......
وقتی یافتمت پنداشتم دیگه پایان تنهایی و دلتنگی است...
اما حالا میفهمم واقعا چه دردناک است رفتن و نرسیدن....
حالا میفهمم سخت ترین شکل دلتنگی برای کسی یعنی چی......
یعنی همان که بدانی هرگز به او نخواهی رسید.....
اگر چه روزهاست سکوت کرده ام اما این را بدان که هر سکوتی
سرشار است از حرف های ناگفته!!!!!!
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت ،بی
هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب
خواهم شد بی هیچ حرارتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
میدونی چیه غم بی تو ماندن آنچنان سنگینه که
به هر آیینه ای مینگرم میشکند...!!!!
سالها شبنم پرستی کردنم
ای دلم زهر جدایی را بخور
چوب عمری با وفایی را بخور
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت
خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو رفتنیست
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل....


اولین روز دبستان باز گرد
شادی آن روز هایم باز گرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن والاترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خشخش جاروی مادر روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود وتفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن....
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست
برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی
برای تویی که هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است
برای تویی که هیچ وقت نفهمیدی دوستتدارم
برای تویی که سخت ترین شکنجه من است
برای تویی که قلبت پاک است
برای تویی که در عشق، قلبت چه بی باک است
برای تویی که عشقت معنای بودنم است
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است
برای تو می نویسم ...
.gif)

ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم
فراموش شدنی نیست ببار که دلم گرفته است ،
چشمهایم از اشک ریختن خسته است.
ببار ای باران ، که سکوت این لحظه ها با صدای تو و صدای گریه هایم شکسته شود،
دلم از غصه ها خالی شود و لحظه هایم مثل همیشه بارانی شود.
که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برایت باز گوید.
چرا مرا شکستی ؟چرا؟
اشعاری برایت سرودم
که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند
چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟
چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم
نگاشتم
چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟
زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.
خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.
چرا این چنین شد/؟چرا؟
من که بودم؟
که هستم به کجا دارم می روم؟
تابوت مرا در جای بلندی قرار دهید تا باد بوی مرا به سرزمین عاشقان ببرد....
چشمان مرا بازبگذارید تا همه بدانند که چشمان در آرزوی دیدن گل باغ دلم چقدر
حسرت کشیدند.....
دستان مرا از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که دستان من به معبود خویش
نرسیده....
روی مرا با پارچه ی سیاهی بپوشانید تا همه بدانند که روزهای من در سیاهی
گذشته است.....
و روی قبر من یک تکه یخ بگذارید تا وقتی آب می شود احساس کنم که....
"" معبودم دارد برایم اشک می ریزد.... ""

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم
چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي ... ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب
است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره
باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!





















